تبليغاتX
ویانا کوشمولوی مامان و بابا
بالاخره تونستم وقتی پیدا کنم و عکسای ویانا رو بزارم این چند روزه بچه م مریضه حسابی سرماخورده قربون اون صبوریت بشم مامان که هیچی نمیگی ویانای مامان دیگه دمر میشه  دستاش جون گرفته و میخواد همه چی رو لمس کنه و بگیره دستش عاشق کیبورده هر وقت میخوام با نت کار کنم و تایپ کنم اونم دستاشو دراز میکنه سمت کیبورد شدیدا عاشق حرف زدنه فکر کنم تا چند ماه بعد زبون باز کنه

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:47 نويسنده مامان نینا و ویانا |
اول لوز کودک و به همه تبلیک میگم

املوز به من خیلی  خوش گذشت اخه رفته بودم مهد کودک زنعموم  پل بود از بچه های جورواجور  به هل کی میگفتم بغلم کن هیشکی بغلم نمیکرد امان از دست این دختلا همش گلیه میکلدن من که کلی با عمو شادی کیف کردم  زن عموم قول داد اگه بازم ملاسمی شد منم دعوت کنه مامانی که وقت نمیکنه عکسامو بزاره باید خودم بیام استینامو بالا بزنم

خوب عکسی که من بزالم اینطولی میشه دیگه

 

 

+ تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:11 نويسنده مامان نینا و ویانا |
پنجشنبه هفته پیش بابابزرگ ویانا رفت پیش خدا (بابای باباش) این جا ثبت میکنم  تا دخترم با دیدن این پست همیشه  به یاد بابا حاجیش باشه که خیلی دوسش داشت سر فرصت میام مفصل تعریف میکنم

+ تاريخ جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:5 نويسنده مامان نینا و ویانا |