داشتم وبگردی میکردم که چشم خورد به عکس کنار مانیتور من و سحر و فرید(داییم) و بابابزرگ هر سال که میومد تبریز تابستونا ما رو میبرد پارک و ازمون عکس مینداخت اون موقع ها چقدر منتظر میشدیم تا تابستون بیاد و بابا بزرگ و پارک رفتنا چند هفته قبل از فوت بابا بزرگم اومد تبریز اما این بار من بر عکس همیشه از امدناش ناراحت میشدم دیگه خوشحالی در کار نبود چون با محمد قهر بودم طبق معمول همیشه و نمیخواستم بابا بزرگم بفهمه ازش خجالت میکشیدم اخه همیشه میگفت شوهر چیه درس بخونین خانوم خودتون بشین اقا بالا سر برا چیتونه الان براش تنگ شده الان دیگه بیشتر ناراحتم چون نمیتونم ازش قایم کنم خودش از اون بالا داره همه چیو میبینه
چقدر بزرگ شدن رخداد بدیه دردسر زیاد داره اصلا فهمیدن سخته خدا رحمتت کنه بابابزرگ دوست دارم
چه لحظه ای بود وقتی اولین بار این اهنگ و شنیدیم و همدیگه رو نگاه کردیم و خنده مون گرفت انگار خودمون سفارش داده باشیم
وقتی که میرفتیم با پای پیاده گفتی فقط یادتباشه یه دوستی ساده
هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده
واسه تو میمردم غصه تو میخوردم یواشکی عکستو با خودم میبردم
تا صبح میشستم کنار عکست بیدار میموندم غصه تو میخوردم
دیدی که عاشقت کردم خئدت گفتی که فکر نمیکردم
این جوری عاشقت بشم ولی دیدی که عاشقت کردم
اما من واسه تو میمردم دوسم نداشتی غصه میخوردم اخرش دل تو رو بردم