تبليغاتX
ویانا کوشمولوی مامان و بابا
تو مسئول آنچه هستی که برایم در آینده اتفاق میافتد

 حتی اگه ازین واقعیت فرار کنی حتی اگه به قول خودت بری و سفر کنی به دور دورا حتی اگه دلخوش به تایید دوستانت هستی

 خوب میدانی آنچه را که بین ما گذشت و آنچه بر سرم آوردی داستان ما همان حقیقت دو دو تا چهار تاست که با رفتنت نبودنت حرف هایی از سر مستی ات ٬ و تایید دوستان مست تر از خودت تغییر نمیکند

هنوز همانی ٬ پر توقع ٬ بی انصاف و مغرور که همیشه از پذیرفتن اشتباهاتش می هراسد مبادا که مردی و سیبیل هایش به باد رود ...

+ تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 13:46 نويسنده مامان نینا و ویانا |
چند روزی بود انقدر  سرعت اینترنت پایین بود که نمیتونستم بیام و اپ کنم

این روزا یه جورایی همه تو شوک بزرگی هستیم فقط میخوام بگم

حیف که تو ظهر گرما دختری رو اذیت کردم و بردمش بیرون تا ر *ا  *ی  بدم

حیف که گول خوردم

حبف که اعتماد کردم

دیگه نه ر*ا*ی میدم نه گول میخورم نه اعتماد میکنم

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:14 نويسنده مامان نینا و ویانا |
امروز ویانا جان چهلمین روز زندگیشو سپری کردم  دختر قشنگم ۴۰ روزگیت مبارک وقتی عکساتو نگاه میکنم میفهمم چقدر بزرگ شدی لپات چاقالو تر شده  و کم کم اون چهره ی نوزادیت داره از یادم میره و به جاش یه ویانای شیرخوار میاد دخترکم خیلی دوسن دارم وقتی از خواب پا میشی و برا شیر گریه میکنی دوس دارم فقط نگات کنم چون خیلی معصوم میشی اما طاقت نمیارمو زودی بغلت میکنم و دوس دارم فشارت بدم به خودم اما نمیتونم چون هنوز خیلی گوچیکی

دیگه وقتی باهات حرف میزنیم  واقعا خودت ویخندی نه بی اراده  امروز به پلو برگشته بودی و این اولین پیشرفتو بهت تبریک میگم

+ تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:41 نويسنده مامان نینا و ویانا |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دکترعلی شریعتی  

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:13 نويسنده مامان نینا و ویانا |

هو

 

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

  .لیلی گفت: من

  .خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم

  .خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش

  .لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد

  .لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتشش تمام شود

  .لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد

  . مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد

  .آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد

  .خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود

***

  .خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید

  .و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد

  سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد

   . زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود

  .لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان

  .خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق

  .و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر

  .عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید

  .و لیلی کمند خدا را گرفت

  .خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است، گفتگو با من

  .و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد

  .خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند

  .و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند

  ***

  خدا گفت: لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن

  خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست

  شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست

  و دنیا  پر شد از لیلی های زود.  لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای

  خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوع دیگر

***

.دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید

  .آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد

  .دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد

  !دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری

  خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

  امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطا ن از زنجیر پر بود

  خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است

  یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند

  مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت

  شیطان آدم را در زنجیرمی خواست. لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست

  لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند

  لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد

  لیلی ماند . زیرا لیلی نام دیگر آزادی است

  ***

قسمتی از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است

 

از عرفان نظرآهاری

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 17:58 نويسنده مامان نینا و ویانا |
هستم 

با دخترک تقریبا مشغولم  هنوز نمی تونم واژه مادر و برا خودم بقبولونم  سخته اما این سختی تقصیر خودمه به همه چی با دید عمقی زل میزنم  یکی نیس بگه تو همسری دیگه بسه بعد از ۴ سال و نیم بالاخره قبول کن تو مادری بعد از  ۲۶ روز قبول کن ولی تو رو خدا اینو زودتر باور کن

اماترس دارم به دخترم وابسته بشم  میترسم ازم بگیرنش نمیدونم کی اما میترسم یه ترس پوچ که مثل خوره وجودمو اتیش میزنه 

دلم میخواد این پیله ای که دور خودم پیچیدمو وا کنم برم بیرون دوستای جدید پیدا کنم با افکار جدید اشنا بشم  میخوام اونقدر سرم گرم بشه که وقت نکنم به همسرم صبح تا شب گیر بدم

  دختری  خیلی ساکته فقط برا شیر یه گریه ۲ ثانیه ای میکنه و میخوابه 

این روزا سحری ابجیم برام  اخبار انتخابات و میاره خودم که نمیتونم برم بیرون من که زیاد با گزینه انتخابیش موافق نیستم اما کاچی بعض هیچی 

خدایا شکرت

+ تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:28 نويسنده مامان نینا و ویانا |