زودتر از اونی که قرار داشتیم با هم ... بدون هماهنگی .. صد بار بهش گفتم اول با مامانی مشورت کن دختر بعد بیا ... بچه های این دوره زمونه که حرف گوش نمیکنن ...
ولی از شوخی گذشته اومد ... بله فرشته ی کوچولوی دوست داشتنی منم از بهشت اومد پیشم .. اومد تا من دستای کوچولوشو تو دستم بگیرم و بوی نابش رو بفهمم ...البته خیلی زودتراز وقت دکتر چند روزی بود که درد داشتم همه میگفتن دردای زایمانه که کم کم اومده سراغت تا روز یکشنبه که وقت دکترم شد شبش از درد خوابم نبرد صبح ساعت ۶ پا شدم و خونه رو تمیز کردم کارای عقب مونده مو انجام دادم انگار یه حسی منو وادار به انجام این کارا میکرد تا ساعت ۴ با مامان رفتیم دکتر و معاینه کرد و گفت همه چی طبیعیه هی من میگم اخه خیلی درد دارما خانوم دکتر میگفت عادیه اومدنی بیرون دکتر گفت یه لحظه بزار دقیق معاینه ت کنم خلاصه معاینه کرد و دید رحم ۴ سانت باز شده و بچه داره میاد و این دردا همش درد زایمانه زود یه برگ برا بیمارستان نوشت که اورژانسی بستری تا با سرم و دوا جلو زایمانو بگیرن از مطب بیرون اومدنی گفتم ول کن مامان بریم خونه دکتر شنید و گفت نه ۱ دقیقه هم تاخیر نکن بدو برو بیمارستان خیلی حس بدی بود من هنوز حاضر نبودم هیچ کاری نکرده بودم اون همه برنامهریزی همش پرید فقط اشک بود که از چشام میریخت زنگ زدیم همه اومدن به زور منو بردن بستری کردن خیلی جای وحشتناکی بود سرم ها حالمو بد میکردن دکتر بخش اومد معاینه کرد گفت بچه بزرگتر از هفته ۳۶ به نظر میاد میتونه زایمان کنه امشب تحت مراقبت باشه فردا زایمانو شروع کنیم هی داد زدم نه دکتر من گفته جلو زایمانو بگیرین کو گوش شنوا تا شد فردا دوباره اومدن سراغم بازم داد و بیداد پرستار گفت خانوم ضربان قلب بچه ت ضعیف شده تکوناشم کم شده باید زود بری برا زایمان خلاصه با هزار مکافات ساعت ۱۰ صبح رفتم برا زایمان سزارین و دختر نازم ۱۰:۲۷ اردیبهشت ۷به دنیا اومد تو وبلاگا خونده بودم که وقتی بچه نیاد تخت تکون میخوره اما تخت من تکون خورد و صدا از ویانا در نیومد به دکتر کفتم چرا جیغ نمیزنه گفت صبر کن الان صداش در میاد دیدم چند دقیقه بعد صدای ویانا از یه طرف دیگه اومد و زودی بردنش طفلکی دخترم مایع امونیاکش زیاد بوده و خورده بود تا ۳ روز بخش ان ای سی یو بستری بود و یه روزم به خاطر زردی روزای سختی بود با این بخیه ها باید هر روز میرفتم بیمارستان شیرش میدادم و بهش سر میزدم بعد ۴ روز که اوردیمش خونه دوباره زردیش رفت بالا بازم ۲ روز بستری بود الان اما خدا رو شکر سالم ه و پیشم اما زردی بازم تو چشماش مونده کمی
خلاصه خیلی دهه سختی بود اصلا نفهمیدم کی بخیه هام جوش خورد چی کار کردم اما همین که الان دخترم سالم کنارمه برام بسه و اندازه یه دنیا دوسش دارم و عاشقشم...
اصلا وقت نمیکنم بیام بنویسم سرم خیلی شلوغه درگیر خرید و سیسمونی نینی نازم بودم مثل فضولا دنبال مامان راه افتادم و هر چی میخواست بخره نظر میدادم خیلی شرمنده شون شدم دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن
نینی ناز من عروسک قشنگم خیلی منتظر اومدنتم دوس دارم ببینم چه شکلی هستی شبیه کی هستی قدت وزنت از خدا یه عروسک سالم و خوشبخت و خوش روزی میخوام ولی مامانی خیلی شلوغیا این هفته های اخرم تا شکممو سوراخ نکنی دست بر دار نیستی برا خودت میگم اگه یه جا بشینی خودت چاق و تپل میشی من که از خدامه هی مامانی و لگد بارون کنی
چند سال بود دوس داشتم اگه دختر دار بشم اسمشو ویانا بزارم باباییم که دوست داره منتظر فرشته شه که از بهشت بیاد
دکتر ۱ خرداد وقت داده اما از اونجایی که هفته ۳۸ جنین کامل میشه میخوام با اجازه دکتر زودتر بیارمت پیشم که میشه ۱۵ اردیبهشت این روزا خیلی استرس دارم از خوابیدنم میترسم که نکنه بد تکون بخورم و بند ناف برات مشکلی ایجاد کنه راه رفتنمم مشکل شده و درد زیاد دارم این طور که همه میگن عجله تو برا اومدن بیشتره با اینکه وزن زیاد اضافه نکردم اما خیلی سنگین شدم