تبليغاتX
ویانا کوشمولوی مامان و بابا
این روزا انقدر درگیر بودم که وقت نمیکردم وبلاگم و اپدیت کنم

بابا بزرگ عزیزم ۱۲ دی مارو ترک کرد و رفت پیش خدا و هنوز دلمون پر از دلتنگی برای اونه  دلم برا عیدی های عیدش تنگ شده همیشه یواشکی به من و خواهرم بیشتر میداد و مامان بزرگم ناراحت میشد میگفت فرق نذار اونم یواشکی چند تومن اضافه تر به ما میداد بابا بزرگ خیلی دوست داریم  الان هر وقت ناراحت میشم میای تو خوابم و دلداریم میدی به خدا نبودنت برا همه ما سخته

خوب پسملی من  حالا شده دخملی من یه دخمل ناز و قشنگ برا من فرقی نمیکرد فقط سالم باشه  اما روزای اول تا خودمو با دخملی وفق بدم سخت بود  وسایلاش کم و بیش حاضرن فقط سرویس خوابش مونده اونم عید سفارش میدم درست کنن  دیروز اتاقشو تمیز کردم  تا اخر فروردین اونم تکمیل میشه

فعلا سرم به بافتنی مشغوله تا حالا بلوز و شلواربزراش بافتم

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:28 نويسنده مامان نینا و ویانا |