جریان اشتی مون جالب بود خودم که حظ کردم سو تفاهمو
دیروز حوصله م سر رفته بود ساعت ۹ بود دوستم زنگ زد گفت سالگرد ازدواجمونه بیایین با هم بریم شام شوشو منو قبول کرد و رفتیم تو ماشین بودیم که ناگهان از غیب تیری اومد و قلب منو پاره کرد و خاطرات گذشته اومد جلو چشام و عاشق محمد شدم بازم بهش گفتم تا کی می خوای حرف نزنی گفت هر وقت تو رفتارت با من خوب شد
حالا خودمو به زور نگه داشتم گفتم ببین بالاخره من تو اون خونه نیاز به یه همصحبت دارم اگه هستی بگو نیستی بگو من فکر یکی دیگه باشم میگم سو تفاهم اینه ها منظورم قرار گذاشتن با دوستام و تفریح و کلاس بود همین اما اقای ما یه جور دیگه برداشت کرد
رسیدیم رستوران و ....
نشسته بودیم تو ماشین محمد از دوستم پرسید سی دی ایرانی داری اخه اون همیشه منبع س دیه گفت اره و یه لوح فشرده در اورد و داد به محمد تا خوند گفت نینا یادت اومد کدوم لوح فشرده س وای چهجالب این اهنگارو چند سال یه نفر که خاطر خواه من بود برام زده بود منم که ازش بدم میومد دادم به دوستم گفتم وایی اره یادته اون روزا چه خاطراتی داشتیم و نگو محمد داشت این حرفارو میشنید
واین شد یه سو تفاهم که شوهر من بریا بقا خانوادش با من اشتی کرد همش یه سو تفاهم
دیگه م نمی خوام از شوشو جون بنویسم خوب فقط وقتی که دلم پر باشه خیلی![]()
حالا نه که من دست کمی از اون ندارم ولی خوب من خانمم فرق میکنم مگه نه؟حالا م مجبورم اومدنی خونه مامانم اینا بیام نت و به همه سر بزنم انقدر دلم برا همه تنگ میشه به اجیم میگم بخونه و بهم بگه که چه خبراس اینجاس
اخه بازم با شوشو دعوا کردم
به خدا تقصیر من نبود همه فهمیدن که تقصیر اون بود این گونه بود که عروسی تقریبا کوفتم شد حالا دعوا از یه طرف این خاله جون منم یه طرف که وقتی میاد. تا دو روز باید لالا کنم
این دفعه شوشو جون میگه تو باید اشتی کنی تا ببینم چقدر منو دوس داری
منم میگم نه چون باعثش خودتی تو باید بیایی البته اون روز با لبای خاموش تا مرز اشتی رفتیما ولی بازم برگشتیم من خونه رو تمیز کردم غذا گذاشتم و به خودم رسیدم اونم رفت برام گل خرید
ولی نمیشه بعد بگین شدم مث این ادمکه تو سرزمین گالیله که هی میگه من میدونم
... نه به خدا محمد همش من و با بقیه مقایسه میکنه که چرا این اون طوره و تو نیستی چرا این زن حرف گوش کنه و تو نیستی هی میگم بابا هر خانمی یه شخصیتی داره هر کسی تو خانواده متفاوتی بزرگ شده میگه نه منم گفتم جهنممممممممممممم
اینو نمیگه که بیشتر خانما اگه شوهرشون بهشون پول نده اصلا محلشون نمیزارن برعکس من هیچ وقت از لحاظ مالی تو فشار نمیزارم و اون خودش هر چی مد باشه برام میخره اما من نمیگم نمیفهمه که ولش کن خسته م کرد دیگه مردم از بس غصه خوردم دیگه گفتم بی خیال دارم پیر میشم به پای این مرد...
دل همتون اب
میخوام برم عروسییییییییییی 
اره هرچه قدم میخوایین تو دلتون بگین ندیده میدونم که حسودیتون میشه و قر همهتون تو کمراتون میونده اما اکشال نداره جا همتون میرقصم خوب
با شوشو جونم روابط حسنه شده کمی زیادی خوب 
و ما باز هم سر هر موضوعی دعوا داریم
ولی مث اینکه فهمیده که گناهکار و باید کوتاه بیاد وای ما اصلا حرف هم دیگرو نمیفهمیم و این موضوع خیلی باعث نگرانی منه که عاقبت چی میشه ولی باید طبق قولی که به خودم دادم یه فرصت به زندگیم بدم
۱ هفته پیش عروس عمه مامانم زنگ زده بود
که چی شده چرا نینا خونشون نمیره چرا قهر کرده چرا گذاشتی بیاد ما گفتیم محمد خوب نیست از اولم به شما ها نمی خوره و از این حرفا که بیشتر اتیش بیار معرکه میشن تا مشکل گشا
مامان گفته نه نینا تو خونشه الان پیش شوهرشه از مامان انکار و از اونا اصرار یکی نیست بگه اخه چی به تو میرسه زن چند بارم با چشای خودمون دیدیم کاغذ تو بالشت میزاره اب کنار دیوارا میریزه و از این کارا بعدم به مامان گفته که دخترش تو وبلاگ نینا خونده
ادرس این وبلاگ حالا چطوری دستش بوده خدا میدونه مامانم اومد بالا(اخه این چند وقته کم میرم بالا بیشتر یا تو اتاقمم یا پا کامی جون
) که چی تو وبلاگت نوشتی
گفتم چطور مگه هیچی فاطمه زنگ زد و میگه نینا چرا خونتونه میبینی تورو خدا حالا قیافه من اون لحظه دیدنی بود
منم کمی دیوونه هستم اخه و زود عصبانی میشم
تقریبا هرچی از دهنم در اومد و تو دلم بهشون گفتم
و یه کامنت جانانه تو وبلاگ دخترش
گذاشتم و این وبلاگ و باز کردم در مورد اسمشم هول هولکی یه چیزی انتخاب کردم واستادم جلو کتابخونه از سه کتاب تلفیق کردم حالا اگه شما نظر بهتری در مورد اسم وبلاگ دارین بگینا انتقاد پذیرم
از اون روز به این ور بین و ما و اونا دعواس واسه همینم زودی ادرسشو عوض کردم اخه حوصله یه دردسر دیگه رو ندارم
روزایی اولی که اومده بودم اینجا نمیخواستم کسی بفهمه اخه همسایه های ما کمی سوز بازن
سوز باز به فارسی یعنی حرف باز یعنی فضول
خبرچین دوبه هم زن خلاصه به همه سفارش کرده بودم که اسم منو بلند صدا نکنن یا کسی بشنوه اخه مامان من عادت داره وقتی ار خواب پا میشه اسم همه رو بلند داد میزنه تا همه بیدار بشن یه روز رفته بود
حیاط داشت سفرا هارو می شست بلند داد زد نیناااااااااااااااااااااااااااااااااا بدو بدو از بالا اومدم
یواش چه خبره بقالم فهمید که من اینجام دوباره با صدای بلند گفتت اااااا یادم رفته بود خوب اون ریکارو از اشپزخونه بیار میبینین تو رو خدا
من تا دو هفته پیش سر کار میرفتم
اما حالا نمیریم اخه چش رئیس شرکت خیلی چشاش شور بود با هربهونه ای میخواست دست بزنه بهم خیلی اذیت بودم دیگه صبرم سر اومد و نرفتم این همه هم کار میکردم اما از پول خبری نبود البته بیشتر شرکت مهندسی ها اینجورین دیگه کار زیاد اما پول یوخدی خلاصه هر روز ساعت ۸ میرفتم انگار همه اهالی محل منتظر بودن تا من دور باز کنم تا همه بیان بیرون عجب
میبینین تورو خدا و این گونه بود که همه فهمیدن و لااقل خوبه که بیکار نیستن یه موضوعا دارن که در موردش کنفرانس تشکیل بدن
این روزا شدیدا احتیاج به یه هم صحبت دارم وقتی به کسی احتیاج داری نیست وقتی نمیخوای از در و دیوار ادم میریزه ![]()

نمی دونم چرا این چند وقته اهنگ تاک سیاوش ورد دلم شده
ادما هجوم اوردن
برگای سبزتو بردن
توی پائیزو زمستون
ساقه تو به من سپردن
نه دیگه پا میشم این بار
خالی از هر شک و تردید
میبرم اون بالاها مغرور
تا ببینم روی خورشید
تن به سایه ها نمیدم
بسه هر چی سختی دیدم
انقدر زجر کشیدم تا به ارزوم رسیده