تبليغاتX
ویانا کوشمولوی مامان و بابا
امروز رفته بودم خونه یه کم وسایل بردارم با ترس و لرز اینکه خونه نباشه خوشبختانه ماشین دم در نبود تو اسانسور همش میترسیدم که نکنه یه دفعه جلوم سبز بشه نمی دونم چرا ازش میترسم نمی دونم چرا قدرت رویارویی باهاشو ندارم شایدم قدرت برخورد با واقعیت ندارم اما هر چی هست مطمئنم که این حس مشترک زسیدم طبقه چهار یه نفس عمیق کشیدم و در اسانسورو باز کردم لامپ خونه روشن بود سرمو تکیه دادم به در تا ببینم صدایی میاد یا نه اخه عادت داره تا میاد خونه اول سراغ تلویزیون میره صدایی نمیومد اما کفشاش دم در بود درو باز کردم و رفتم تو یه لحظه احساس کردم خونه رو اشتباهی اومدم این چه وضعی بود من از خونه شلوغ بدم میاد دلم می خواد خونه خلوت باشه از وسایل اضافی متنفرم برا همین تا حالا بوفه و میز ناهار خوری نخریدم اما چی کار کرده بود با خونه هر کدوم از گلدونارو یه طرف گذاشته بود بخاری کیپ میز تلفن  من از تنه درخت برا تزئین خونه خوشم میومد اونم نامردی نکرد و نمیدونم از کجا تنه پیدا کرده بود و حتی تلویزیونم رو تنه درخت گذاشته بود خونه که چی بگم بازار شام بود شتر با بارش گم میشد اما انصافا تمیز بود البته از اول عادت داشت اگه من ظرف میشستم اون جارو می کرد یا اگه یه روز من گردگیری و جارو میکردم اون روز ناهارو از بیرون میاورد و ظرفارو میشست اخه من تو شستن ظرفا تنبلم واسه همین بابام تو جهازم ماشین ظرف شویی داد اما هنوز نصبش نکرده واسه من که بهانه خوبی شده  در یخچالو باز کردم دیدم وایییی چقدر خیارشور ترشی و سیر ترشی خریده تو فریزرم بادمجون سرخ کرده بو و گذاشته بود راسته که میگن دور شو یا گور شو تا عزیز شی خلاصه بعد از تمام شدن حیرتم رفتم اتاق خواب تا لباسامو بردارم اما ۵ دقبقه هم اونجا تو حیرت بودم اخه چی بگم من بهش رفته ۸ تا از عکسای منو داده بزرگ کردن اخه این کار یعنی چی اگه واقعا من و میخوای ادم شو کم منو اذیت کن میخوام چی کار عکسامو بزرگ میکنی یکی نیست بهش بگه من به محبت تو احتیاج دارم نه به این کارا دو تا شلوارم برام خریده بود و گذاشته بود رو صندلی میز توالت عجب اخه چرا این مردا انقدر عجیبن کی میخوان عوض بشن کی میشه دست همو بگیرن و بخونن من اگر برخیزم تو اگر برخیزی....

 

بعد از نیم ساعت حیرات من زودی چیزایی رو که میخواستمو جمع کردم و اومدم بیرون

پ.ن:بهانه جان دوست عزیز و نازم تولدت رو از صمیم و اعماق درون قلبم تبریک میگم

پ.ن:اری جونم خوشحالم که از سفر  صحیح  سالم برگشتی

پ.ن:شیلا جونم از تظراتت ممنون

همگی زیر سایه حق

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 21:57 نويسنده مامان نینا و ویانا |
سلام اول از همه ممنون از راهنمائی هاتون ولی هنوز سر در گمم یه جورائی فکر طلاق و از ذهنم دارم پاک می کنم به قول پریسا جان باید یه فرصت دیگه بهش بدم سخته ولی چاره ای ندارم

این حرف نهال جان خیلی تاثیر گذاشت ممنونم ازت(آره؟ دختر هم داری؟ چرا این قدر راحت عقب نشینی می کنی؟
فکر می کنی بعد از طلاق،بدون حمایت خانواده زندگی کردن تو این جامعه مسخره راحته؟ فکر می کنی خانواده ات بعدش برات مشکل ساز نمیشن؟
فکر میکنی شوهرت اینقدر بد و غیر قابل تحمله که به همین راحتی همه چیز رو تموم کنی؟
چقدر راحت به پدر و مادرش میدان میدی!!! فکر می کنی اگه تو طلاق بگیری اونا ناراحت میشن؟)

 

خوب میخوام جریان یه فیلمی دو براتون تعریف کنم اخه خیلی قشنگه اسمش

benden baba olmaz  جریانش از این قراره که مامان خونواده مث ارام جون می خواست بره سمینار اما نمی دونست  بچه شو پیش کی بزاره مامانش مریض بود خواهرشم رفته بود مسافرت خلاصه کسی رو نداشت دوستش پیشنهاد میکنه که بده باباش نگه داره تا کی می خوای مسئولیت این بچه رو گردن بگیری میگه اگه اون من و بچه رو می خواست که به خاطر حاملگی من طلاقم نمی داد بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه میرسه که این فرصت و نمی تونه از دست بده و باید ۲ ماه بره المان  پدر بچه رو پیدا میکنه و مجبورش می کنه تا مسئولیت بچه رو ۲ ماه قبول کنه حالا پدرم چی خوش گذرون از اونایی که هر روز چند تا زن تو خونه شه پدره طفره اما خوب چاره ای نبود خانومه بچه رو گذاشت و رفت

efe (بچه) یه بچه کاملا پاستوریز از اونایی که در ماه تو تا ساندویچ میخوره و...

sunar (بابای بچه)  محلش نمیده اما تو این دو ماه همچین مهر پدری گل میکنه که نگو تا حدی که کلا همه کاراشو میزاره کنار و زندگیش میشه بچه ش تا دو ماه بعد که

sevil از مسافرت میاد و این دو تا پدرو پسرو میبینه و....

این سونر جون من میبینین چه قدر جیگره

 

 

این سویل مادر

این  پسر خوشگله س

پدره بچه رو می خواد اما از اونجایی موقع طلاق یه تعهد داده بود که نه تنها بچه رو نمی خواد بلکه اصلا همچین بچه ای رو قبول نداره پس بچه رو نمی تونس بگیره ومجبور بود با خانمش کنار بیاد و بعد از ماجراهایی حالا دوباره عاشق هم شدن و هنوز بقیه فیلم مونده که اخرش چی میشه

این دوست پسره زن بود که بعد ولش کرد

اینجام سر اینکه سر کجا بمونه دعواس که اخر مرد میاد چفت خونه اینا خونه میگیره تا از سرش دور نباشه

خوب اگه مایت به دیدن این فیلمین اول باید برین میسر ترکیه بعد بزنین کانال استار روزهای سه شنبه ساعت ۹

همه تونو دوس دارم هوارتا مواظب خودتون باشین

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 2:7 نويسنده مامان نینا و ویانا |
خدایا  التماست میکنم عاشق شدم مگه نمی گی هر عشقی تاوانی داره منم تاوانشو دادم جوونیمو دارم میدم خدایا نفرین نمی کنم ولی خودت یه نگاهی بهش بنداز نذارظالم  همیشه سالم باشه نزار دنیات پر دروغ باشه نزار دیگه کسی به قرانت قسم دروغ بخوره فردا پس فردا میرم دادگاه برا طلاق کمکم باش میدونی که پدرمم زیاد پشتم نیست می دونی که تنهام خدایا به من صبر بده تا بتونم این سد بزرگ و از سر راهم بر دارم
+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 3:57 نويسنده مامان نینا و ویانا |
امروز می خوام از همه تون یه کمک بگیرم یه نظر خواهی یه پیشنهاد از شما که فکر می کنم تجربه شو دارین دعوت کردم تا بیایین این حرفا مو گوش کنین و بگین چی کار کنم

من دچار یه سر در گمی شدم

در مورد اینده ام زندگیم  من ۲ سال پیش با یه پسری اشنا شدم اون خیلی دوسم داشت اما من شک داشتم که دوسش دارم یا نه البته شب تا صبح با هم حرف می زدیم همش اس م س بازی  طی اتفاقاتی که فامیل خودمون سببش شد ازم خواستگاری کرد اما من از پدر و مادرش بدم میومد ما خیلی اختلاف داشتیم اما محمد می گفت تو با منی اونا رو ول کن قول داد قسم خورد که بعد ازدواج اونا رو ول می کنه اخه خودشم دل خوشی ازشون نداشت ازشون بدش میومد من گفتم که الان میگی بعدا دیدم دیگه به قولی نخوردیم نون و گندم ندیدیم دست مردم  از من انکار از اون اصرار می گفت ۵ میلیون پول داره ۲.۵ میلیون دست دوستش که بوتیک داشت و ماهی ۸۰ بهش می داد سو د پول بانکشم ۸۰ تومن بود با حقوقش مید ۴۰۰ تومن این برا اول زندگی مون خوب بود چون ماشینم خریده بود روش کار می کرد سر مهریه خیلی بد جوری تو خونه دعوا افتاد اما بالاخره این ازدواج سر گرفت محمد هر روز منو  می برد خرید هر چی خواستم خرید چون مامانم راضی نبود سعی می کرد هر چی اون می گفت عمل کنه چون مامان گفته بود محمد خرج دختر من زیاده از پسش بر نمیای گفت نه میتونم گفت فردا شکایت نکنیا گفت قول این شکلی اومد خواستگاری

۲۷  دی ۸۴ عقد کردیم

 

 

محمد از روز عقد شروع کرد سر ناسازگاری دیگه اون محمد مهربون نبود فامیلامون اونایی محمدو برده بودن سر کار بانک زیر ابشو زدن و اخراجش کردن همه پولا جاشون خالی بود یعنی اصلا نبودن از بابام دلگیرم خیلی که چرا تحقیق نکرد من گفتم این انتخاب منه اما برین تحقیق ببینین چطور ادمیه اما...

۲ ماه بعد عقد گفتم طلاق می خوام نذاشتن گفتن اولش همیشه اینجوریه بعدش به هم عادت می کنین گفتم بابا محمد همش دروغ می گفت این اون نیست من اینو نمی فهمم اما قبول نکردن ما ماهی یه بار یه دعوای بزرگ داشتیم و هر هفته یه بار دعوای کوچیک

تا ۳۱ فروردین سال بعد  عروسی کردیم بازم دعوا بازم قهر نمی دونم تا کی باید اینجوری باشه من ۵/۱  ماهه اومدم قهر خونه بابا اما از محمد خبری نیست نمیاد توقع داره من برم پدرش حتی یه پوشم براش نکرد مادرش از خونش بیرونش کرد اما حالا عزیز شدن میگم نزار با من اینطوری حرف بزنن میگه مشکل خودته ولی من این مشکلو نمی خواستم من از اول نمی خواستم وارد این بازی بشم بعضی وقتا فکر می کنم که محمد خوبه شاید من بدم

دارم خاطراتمو برا دخترم می نویسم  تا براش درسی بشه و فردا مادرشو برای این زندگی مقصر نکنه (البته من هنوز بچه ندارم)

 

محمد همیشه با دسته گل میومد پیشم  اما الان بهونه ش مشکلات زندگیه میگه اونوقت تو این همه خرج نبودم تو زندگی نبودم اما حالا...

البته تقصیر خودمم هست من تو رو در واسی مهربونیای محمد باهاش ازدواج کردم و بعد ها تا می خواستم دوسش داشته باشم یه کاری میکرد تا پشیمون بشم شاید می خواد تلافی اون بی محلی های منو بکنه

رفتم پیش وکیل گفت اگه شکایت کنی برا طلاق هیچ حق و حقوقی بهت نمی رسه صبر کن تا اون بیاد

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 0:32 نويسنده مامان نینا و ویانا |
 باز شدن وبلاگ جدیدم ۱ ساله می گذره از ارشیو مهر ۸۵ و انتخاب کردم  یه حسی بهم دست داد نه خنده بود نه گریه تاسف بود میدونی چراچون همون درگیری های پارسال هنوز هم بعد از گذشت ۱ سال وجود داره و من هیچ سعی در بهبود وضع زندگی خودم نکردم الان مهر ۸۶ و من تصمیم گرفتم به زندگیم سرو سامون بدم خودم و از بند یه فتنه نجات بدم دارم دوباره با معماری جوش میخورم و این و برا خودم یه موفقیت میدونم

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:39 نويسنده مامان نینا و ویانا |