گاهی وقتها زندگی ام میشه مثل یه قصه
که حس میکنم مادربزرگم
کوچیک که بودم واسم تعریف میکرده...
.
.
.
تو جدی نگیر چون هیچکی تعریف نکرده
من همیشه نقش اول و داشتم...
اونقدر تکراری شده که فکر میکنم قبلنا یکی واسم تعریفش کرده...
حالا بازم منتظرم آخرش و ببینم...

تا حالا به زندگیت به چشم یه نقاشی نگاه کردی؟
میتونی یه قلم برداری و تصویری خلق کنی که بشر تا جون داره قبطه بخوره که چرا خودش این کارو نکرد. میتونی یه قلم برداری و خراب کنی تصویری که میتونستی خلق کنی. میتونی موقع خلق یه تصویر گند بزنی به اونی که کشیده بودی. میتونی هم اصلا تصویری نکشی چه برسه به خلق کردن. پ.ن :کاش میفهمیدی اونی که خط خطی کردی دفتر خاطراتت نبود یه قلب بود به وسعت یه دنیا عشق...