تبليغاتX
ویانا کوشمولوی مامان و بابا

گاهی وقتها زندگی ام میشه مثل یه قصه

که حس میکنم مادربزرگم

کوچیک که بودم  واسم تعریف میکرده...

.

.

.

تو جدی نگیر چون هیچکی تعریف نکرده

من همیشه نقش اول و داشتم...

اونقدر تکراری شده که فکر میکنم قبلنا یکی واسم تعریفش کرده...

حالا بازم منتظرم آخرش و ببینم...

+ تاريخ شنبه ششم مرداد 1386ساعت 9:10 نويسنده مامان نینا و ویانا |

تا حالا به زندگیت به چشم یه نقاشی نگاه کردی؟

میتونی یه قلم برداری و تصویری خلق کنی

 که بشر تا جون داره قبطه بخوره که چرا خودش این کارو نکرد.

میتونی یه قلم برداری و خراب کنی تصویری که میتونستی خلق کنی.

میتونی موقع خلق یه تصویر گند بزنی به اونی که کشیده بودی.

میتونی هم اصلا تصویری نکشی چه برسه به خلق کردن.

 

پ.ن :کاش میفهمیدی اونی که خط خطی کردی

 دفتر خاطراتت نبود

یه قلب بود به وسعت یه دنیا عشق...

+ تاريخ شنبه ششم مرداد 1386ساعت 9:4 نويسنده مامان نینا و ویانا |