تبليغاتX
بانوی روزهای دلتنگی
سلام  سلام خوبین دیگه همگی

وای بازم میگم چقدر بی نت بودن سخته و عذاب اور  و چه قدر برای من کافی نت اومدن سخته

چرا؟نمیدونم

پست قبلی که یادتونه قرار بود تا اخر این ماه کامی بگیریم  ماشینی زودی حسودی کرد و یه عالمه خرج گذاشت رو دستمون  بعدشم که این چند روز مسافرت موند برا ماه بعد  وای ماه بعدم که کنکوره اول زیاد جدی نگرفتم اما  پریروز که شنیدم پریسا هسکلاسیم برا کارشناسی قبول شده منم افتادم رو دور تند تا خدا بخواد و کمی همت کیم لا اقل یه پیام نور قبول بشم خوب کاچی بعض هیچی دیگه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 12:38  توسط بانو   | 

سلام چقدر طولانی شد این پستم از بس که سرم گرم زندگیم بود و رو به راه کردنش  خدا رو شکر الان احساس خوشبختی میکنم و دلم میخواد  کامل ترش کنم  با کمک خدای خوبم

دلم برا همه تنگ شده بود  اخه تو خونه خودم کامی نداشتم خونه مامانم اینام نمیتونستم زیاد بیام اما محمدم قول داده تا اخر این ماه برام حتما یه سیستم ردیف کنه دلم انقده برا این دنیام تنگ شده بود که نگو  تو وبلاگا که میگشتم بیشترین خبری که خوشحالم کرد نینی کوچولوی جوراب صورتی شیلا جونم بود که تبریک میگم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:44  توسط بانو   | 

سلام بر نوروز که همه ساله با تلاشی نو در میدان نبرد با زمستان پیام آور بهار زیبا و سرسبز میشود

سلام بر نوروز که هرگز در این راه خستگی نمیشناسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 14:33  توسط بانو   | 

استخاره کردم این اومد

سخت‌ ترين قسم‌ها را به خدا خوردند كه اگر پيغمبری برای آنها بيايد بيشتر از همه امت‌ها هدايت ميشوند

ولی وقتی هشدار دهنده‌ای برای آنها آمد‌‌، فقط نفرت آنها را اضافه كرد.        (42)

اينكار بسبب  تكبر آنها در زمين  و نقشه‌های بدی بود كه داشتند، در صورتيكه  نقشه بد فقط دامن طراحان آن را ميگيرد.

آيا غير از اين است كه انتظار كاری را ميكشند كه با گذشتگان شده؟

در طرز كار خدا هيچگاه تغييری پيدا نميکنی و هرگز در طرز كار خدا دگرگونی پيدا نميکنی.         (43)

آيا در زمين نگشتند تا ببينند عاقبت كار كسانی كه قبل از آنها بودند چه بود؟

افرادی كه نيروهايشان بيشتر از آنها بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط بانو   | 

من هستم اما حرفی برا گفتن ندارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 2:5  توسط بانو   | 

وا  مردم از بس پوست پرتقالاتونو جمع کردم من زندگیمو عوض کردم میخوام خوشبخت ترین باشم اینه هدف الان و همیشه من همسرم هم خوبه یعنی خوبش می کنم  منم قهر قهرو بودم ترک میکنم و...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:40  توسط بانو   | 

نمیدونم عاشقشم دوسش دارم یا این حس فقط یه عادته که بعد از کمی دوری از بین میره ولی اون دو ماهی که ندیدمش دلم براش یه ذره شده بود نمیدونم چرا اخه من که دوسش  ندارم هنوز نمیدونم دوسش دارم یا نه ولی نه این حرفا برا من  دیر شده  من باید بخوامش چون شوهرمه بارها تصمیم طلاق گرفتم اما یه نفر حرف خوبی زد گفت اگه میدونی و مطمئنی که بهتر از اینو میخوای پیدا کنی باشه ازش جدا شو ولی برات کمه کم قصه ۱۰ تا زندگی خودمو دخترمو خواهرمو و...میگم ببین همه زندگیا همینن فکرشو که میکنم میبینم مگه میشه من بتونم با یه نفر دیگه هم بتونم این جوری باشم نه حتما محتاطتر میشم شاید این محتاط بودن زندگی بعدی منم خراب کنه چون من بزرگترین ضربه رو از دوس داشتن خوردم و اگه اینو از اون دریغ کنم  باز همون اش و همون کاسه

چند تا کتاب خریدم از این روانشناسیا خوندم ولی اینو باید دو طرف بخونن اگه قرار باشه فقط من اینا رو اجرا کنم که اب میشم پس حق من چی میشه چقدر از زن بودن خودم نفرت دارم چقدر از بی حقی خودم تو زندگی نفرت دارم گور بابای فمینیسم  هر چی میشه میگن عیبی نداره حرف نزن مرد یه کم میگه بعد اروم میشه میگم بابا به من خرجی نمیده عیبی نداره مرد شاید نداره داره  میدونم داره نه تو چیزی نگو بزار خودش بده  بابا من این خونه رو نمی خوام چی بگیم مرد میتونیم بگیم چرا اینجا گرفتی صاحب اختیارته چقدر نفرت دارم از این مادر شوهر من باید برا همه چی صبر داشته باشم به رو شوهرم نیارم که چی به قول خانم خوشگله ماشین داره کار داره  همه چی داره دخترا گولش میزنن و تو میمونی ها مگه من جوون نیستم مگه خوشگل نیستم

این چند روزه دارم به خودم هی میگم اشکال نداره تو تحمل کن نینا غصه نخور همه چی درست میشه به این اهمیت نده به اون محل نزار اینو ول کن چرا نشستی پاشو برقص پاشو به خودت برس تو جوونی حق زندگی خوبی داری برو خونت زندگیتو کن اگه زندگیت اونی نیست که میخواستی اگه زندگیت تو ذوقت خورده تو برا خودت زندگی ایده ال خودتو بساز  اگه ببینن تو داری برا خودت تلاش می کنی حتما اونم تکونی به خودش میده بالاخره اونم دلش حتما زندگی شاد میخواد  عاشقانه میخواد شاید بلد نیست تو یادش بده  کمکش کن

وای چقدر کار دارم  دارم میشم یه پا باربارا گری(تلفیقی از دو روانشناس)

رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم

چه دنیاد رو به زوالی دارم

نمونده از جوونی هام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:7  توسط بانو   | 

سرم را به شيشه تاکسي تکيه داده بودم و چرت مي زدم، احساس کردم کسي صدايم مي کند. چشم هايم را باز کردم. مردي که کنارم نشسته بود آرام تکانم مي داد. «ببخشيد، خيلي عذر مي خوام.» «جانم.» مرد گفت: «شما تو روزنامه چيز مي نويسين؟» «بله.» «مي شه يه لطفي به من بکنيد؟» «در خدمتم.» «مي خواستم اگه زحمتي نيست زندگينامه منو تو روزنامه بنويسيد که بقيه بخونن.» گفتم: «من هفته يي هفت هشت خط بيشتر نمي نويسم، يه کوچولو پايين صفحه.» مرد گفت: «مي دانم، منم زندگينامه ام رو خيلي خلاصه مي گم، آموزنده است، بقيه بخونن درس مي گيرن. چهار خط هم بيشتر نيست.» گفتم: «بفرماييد.» مرد گفت: «من پنجاه و يک سال پيش در يکي از شهرستان هاي اطراف تهران به دنيا آمدم، در بيست و چهار سالگي ازدواج کردم و صاحب دو فرزند دختر و يک پسر شدم. زندگي ام فراز و فرودهاي زيادي داشته و تا چند وقت ديگر هم مي ميرم. تمام شد.»

کمي گيج شده بودم. گفتم: «مطمئنيد تا چند وقت ديگه مي ميريد؟» گفت: «بله.» بعد گفت: «شما خودت هم تا چند وقت ديگه مي ميري.» گفتم: «اون وقت اين زندگينامه شما کجاش آموزنده بود؟» گفت: «شما بنويس، خواننده اگه عاقل باشه، خودش جاي آموزنده اش رو پيدا مي کنه.»

سروش صحت

 

چقدر دلم میخواست زندگیم با بقیه فرق کنه  چقدر دلم میخواست همیشه شاد باشم اخه عاشق تنهایی بودم از بس که مردم گفتن این افسرده س این گوشه گیره این اجتماعی نیست  مجبور شدم با یه نقاب بیام بین مردم یه نقاب شاد یه نقابی که عاشق بیرون رفتنه و دوس داره خودشو   قاطی حرفای  چرت و پرتای خاله زنکا کنه من داشتم تو تنهایی خودم  نویسنده میشدم از بس تو ذهنم پر بود از داستانهای واقعی جایی برا هیچی تو مغزم نبود اما حالا قصه زندگی خودمم دارم فراموش میکنم وای خدای من چقدر  دلم میخواد برای شاد بودنم دلیل بتراشم و همیشه خوشحال باشم اما این بختک که مثل عفریت مرگ تو زندگیم سایه انداخته داره نابودم میکنه خدای من نابودش کن تا من نابود نشم تک تک اعضای بدنم داره از بین میره خسته شدم از درد کشیدن و دم بر نیاوردن که این مرضه اون حالش بده این یکی درک نمیکنه وایی وای وای

 

امروز اسباب کشی داشتیم اما من حتی ادرس خونمو هم نمیدونم تا حالا کسی مث من دیدین  هروقت به عکس کنار دیوار نگاه میکنم اشک تو چشام جمع میشه که من چهطور شد این روزا رو ندیدم من که صد تا مث این قصه تو ذهنم بود چرا؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:33  توسط بانو   | 

کاش دنیا دست زنها بود زنها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را.شاید مردها چون عملا هیچ گاه خالق نبوده اند انقدر خود را به اب و آتش میزنند تا چیزی را  بیافرینند.اگر دنیا دست زنها بود جنگ کجا بود؟

"گریه نکن خواهرم در خانه ات درختی خواخد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار در سرزمینت.وباد هر پیغام درختی را به درختی دیگری خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید:در راه که می امدی سحر را ندیدی"!

 

خدایا این مردان چه جور ادمهایی هستند؟خودشان میدانند فایده ندارد اما برای آنکه ثابت کنند وجود دارند و مردی و مردانگی در وجودشان نمرده و بعد ها بچه هاشان به روی گورشان تف نیندازند با دستهای آزاد خود گور...زبانم لال...خدا نکند.

 

                                                                      سووشون ـسیمین دانشور

                                                        

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:9  توسط بانو   | 

خبری نیست  دلمم نمی خواد که اینجا رو غم نامه خودم کنم  فقط بحث بحث بحث 

نمیدونم تا کی باید تحمل کنم ۲ هفته تا تموم شدن وقت خونه  مونده اگه نتونیم مشکمونو

  حل کنیم شاید با وسایلام  از اون خونه بیام بیرون

خدا جونم بعدش چی میشه

 

دلم یه گربه میخواد  فرقی نمی کنه چه شکلی فقط سیاه نباشه برام برسون

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 17:4  توسط بانو   | 

ای خدا دلگیرم ازت

ای زندگی سیرم ازت

ای زندگی میمیرم و

عمرم و میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه

انگار رسیدم ته خط

وقت خلاصی از همه س

ای دنیا بیزارم ازت

این غصه های لعنتی

از خنده دورم میکنه

این نفس های بی هدف

زنده به گورم می کنه

چه لحظه های خوبیه

ثانیه های اخره

فرشته مردن من

منو ار اینجا میبره

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 17:51  توسط بانو   | 

سلام

فداتون بشم که انقدر نگران منید  با تحقیقاتی که کردم معلوم شد که صابخونه کل ۵ واحدو جواب کرده چون قیمت خونه و اجاره ها دو برابر شده  مارو بیرون میکنه و مستاجر جدید میاره  خونه خودشه و صاحب اختیار  هنوز خونه پیدا نکردم چون ما پول پیش زیاد داریم ولی کسی پول پیش نمی خواد

 

۲۷ دی ماه که مصادف بود با شب تاسوئا سالگرد ازدواجمون بود ولی به علت وفات برا یک هفته بعد موکول کردیم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:27  توسط بانو   |