ویانای نازم اول ابان برای اولین بار نشست از۷ ماهگی که شروع کردم بهش فرنی و حریره بادوم میدادم دل درد می گرفت و دخترک صبورم همش گریه میکرد که فهمیدم سردیش میشه و نباید اصلا بهش ارد برنج و سیب زمینی و کلا چیزایی که باعث سردیش میشه بدم و مجبورا شیرو میجوشونم با ۳ تا بیسکویت مادر صبحانه بهش میدم و عصرا هم دنت چون هیچی نمیشه بهش داد بقیه شم شیر خودم

۳ الي ۶ آذر ماه ۱۳۸۸ در فرهنگسراي خاقاني تبريز (واقع در پارك خاقاني، جنب مسجد كبود)
نمايشگاهي از دست ساخته هاي دانشجويان پیام نور و هنرمندان و عکاسان آزاد جهت حمايت از كودكان سرطاني برپا خواهد شد.
( درآمد عايده از فروش دست ساخته ها، صرفا صرف كودكان سرطاني تبريز خواهد شد)












املوز به من خیلی خوش گذشت اخه رفته بودم مهد کودک زنعموم پل بود از بچه های جورواجور به هل کی میگفتم بغلم کن هیشکی بغلم نمیکرد امان از دست این دختلا همش گلیه میکلدن من که کلی با عمو شادی کیف کردم زن عموم قول داد اگه بازم ملاسمی شد منم دعوت کنه مامانی که وقت نمیکنه عکسامو بزاره باید خودم بیام استینامو بالا بزنم
خوب عکسی که من بزالم اینطولی میشه دیگه


لثه هاش سفید شدن و جا دندوناش پیداس همه چی رو سمت دهنش میبره و دائم دستشو میخوره اب دهنش مثل چشمه راه افتاده خیلی دلم براش میسوزه کوشمولوی نازم داره زجر میکشه مامانی ایشالله هر چی زودتر این مرواریدای نازت پیدا بشن و راحت بشی و یه دل سیر با ارامش شیر بخوری
کامی جون یه کم ایراد پیدا کرده به محض درست شدن عکسای دخی جونو میزارم
امروز ویانای من چهارمین ماه زندگیشو تمام کرد تو این مدت کارای زیادی یاد گرفتی و انجام میدی مهمترینش بردن دل از همه ما ما گفتن وقتی که گرسنته بازی کردن با دستات خودتو بغل همه انداختن با صدا خندیدن گرفتن نازی(عروسکت) و بازی کردن باهاش
وزنت تو پنج ماهگی ۶۴۰۰ و قدت ۶۳ کوشمولوی کوپول من
چقدر بزرگ شدن رخداد بدیه دردسر زیاد داره اصلا فهمیدن سخته خدا رحمتت کنه بابابزرگ دوست دارم
وقتی که میرفتیم با پای پیاده گفتی فقط یادتباشه یه دوستی ساده
هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده
واسه تو میمردم غصه تو میخوردم یواشکی عکستو با خودم میبردم
تا صبح میشستم کنار عکست بیدار میموندم غصه تو میخوردم
دیدی که عاشقت کردم خئدت گفتی که فکر نمیکردم
این جوری عاشقت بشم ولی دیدی که عاشقت کردم
اما من واسه تو میمردم دوسم نداشتی غصه میخوردم اخرش دل تو رو بردم
امروز تولدمه اما احساسم مثل سالهای قبل نیست شاید به خاطر دخی جونمه که یه ذره خود به خود سنگین تر شدم و اغازی را به پایان بردم و اغازی دگر اغاز کردم
کوشمولوی ناز مامان خیلی دوست دارم و خدا رو شاکرم برای بخشیدنت به من
مامانا به یه راهنمایی نیاز دارم دخی من خیلی شیر میخوره تقریبا هر نیم ساعت یک بار اصلا هیج حا نمیتونم برم حمام رفتن هم برام سخت شده پستونک و شیشه هم نمیگیره چی کار کنم؟