تبليغاتX
ویانا کوشمولوی مامان و بابا
ماجرای انگشت شست پا خوردن ویانا خانوم

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:1 نويسنده مامان نینا و ویانا |
ای کاش یه ذره فقط ذره از رفتنم ناراحت میشدی شایدم ناراحتی و از این که به رو خودت نمیاری حالم داره به هم میخوره خسته شدم شاید این چند روز تمدد اعصاب پیدا کنم اما بازم همین اش و همین کاسه عزیزم من پر رو نمیشم زنای الان که عمرشون تو مطبخ هدر نرفته که این کلکای چرت  شما مردا رو بلد نباشن  خسته م به اندازه یه عمر خسته از این علافی از این رفتار چرت امل تو از اینکه همه حقایق رفتار همه رو میبینی و بازم  خودتو میزنی به اون راه از این که جرات یه دفاع ساده رو هم ار من نداری از این که از بس ضعیفی همه چی رو گردن من میندازی ای کاش میفهمیدی که منم یه ادمم مثل تو یه ادمی ک از ۱۹ سالگی اسیر توئه و فکر میکرد براش  یه دنیای رنگی میسازی و کل زندگیشو به امید این دنیا به تو باخت
+ تاريخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:45 نويسنده مامان نینا و ویانا |
بالاخره تونستم وقتی پیدا کنم و عکسای ویانا رو بزارم این چند روزه بچه م مریضه حسابی سرماخورده قربون اون صبوریت بشم مامان که هیچی نمیگی ویانای مامان دیگه دمر میشه  دستاش جون گرفته و میخواد همه چی رو لمس کنه و بگیره دستش عاشق کیبورده هر وقت میخوام با نت کار کنم و تایپ کنم اونم دستاشو دراز میکنه سمت کیبورد شدیدا عاشق حرف زدنه فکر کنم تا چند ماه بعد زبون باز کنه

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:47 نويسنده مامان نینا و ویانا |
اول لوز کودک و به همه تبلیک میگم

املوز به من خیلی  خوش گذشت اخه رفته بودم مهد کودک زنعموم  پل بود از بچه های جورواجور  به هل کی میگفتم بغلم کن هیشکی بغلم نمیکرد امان از دست این دختلا همش گلیه میکلدن من که کلی با عمو شادی کیف کردم  زن عموم قول داد اگه بازم ملاسمی شد منم دعوت کنه مامانی که وقت نمیکنه عکسامو بزاره باید خودم بیام استینامو بالا بزنم

خوب عکسی که من بزالم اینطولی میشه دیگه

 

 

+ تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:11 نويسنده مامان نینا و ویانا |
پنجشنبه هفته پیش بابابزرگ ویانا رفت پیش خدا (بابای باباش) این جا ثبت میکنم  تا دخترم با دیدن این پست همیشه  به یاد بابا حاجیش باشه که خیلی دوسش داشت سر فرصت میام مفصل تعریف میکنم

+ تاريخ جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:5 نويسنده مامان نینا و ویانا |
چند روز بود که دخی ناز اذیت بود همش ناله و گریه میکرد موقع شیر دادن خودشو تیر میکشید و به زور شیر میخورد  خیلی دلم براش میسوخت اول فکر میکردیم حتما شیرم کم شده و سیر نمیشه ولی اخه میدیدم که این طور نیست خلاصه بعد از ۲ هفته کاشف به عمل ومد که دخی جون به طور خیلی غیر منتظره داره دندون در میاره خیلی زوده به قول مامان بزرگم تو این دوه زمونه همه چی ممکنه

لثه هاش سفید شدن و جا دندوناش پیداس  همه چی رو سمت دهنش میبره و دائم دستشو میخوره  اب دهنش مثل چشمه راه افتاده  خیلی دلم براش میسوزه  کوشمولوی  نازم داره زجر میکشه مامانی ایشالله هر چی زودتر این مرواریدای نازت پیدا بشن و راحت بشی و یه دل سیر با ارامش شیر بخوری

کامی جون یه کم ایراد پیدا کرده به محض درست شدن عکسای دخی جونو میزارم

+ تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:16 نويسنده مامان نینا و ویانا |
تولد پنج ماهگیت مبارک دخترم

امروز ویانای من چهارمین ماه زندگیشو تمام کرد تو این مدت کارای زیادی یاد گرفتی و انجام میدی مهمترینش بردن دل از همه ما ما گفتن وقتی که گرسنته بازی کردن با دستات خودتو بغل همه انداختن با صدا خندیدن گرفتن نازی(عروسکت) و بازی کردن باهاش

وزنت تو پنج ماهگی ۶۴۰۰  و قدت ۶۳ کوشمولوی کوپول من

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:56 نويسنده مامان نینا و ویانا |
 داشتم وبگردی میکردم که چشم خورد به عکس کنار مانیتور من و سحر و فرید(داییم) و بابابزرگ  هر سال که میومد تبریز تابستونا ما رو میبرد پارک و ازمون عکس مینداخت اون موقع ها چقدر منتظر میشدیم تا تابستون بیاد و بابا بزرگ و پارک رفتنا چند هفته قبل از فوت بابا بزرگم اومد تبریز اما این بار من بر عکس همیشه از امدناش ناراحت میشدم دیگه خوشحالی در کار نبود چون با محمد قهر بودم طبق معمول همیشه و نمیخواستم بابا بزرگم بفهمه ازش خجالت میکشیدم اخه همیشه میگفت شوهر چیه درس بخونین خانوم خودتون بشین اقا بالا سر برا چیتونه الان براش تنگ شده الان دیگه بیشتر ناراحتم چون نمیتونم ازش قایم کنم خودش از اون بالا داره همه چیو میبینه

 چقدر بزرگ شدن رخداد بدیه دردسر زیاد داره اصلا فهمیدن سخته خدا رحمتت کنه بابابزرگ دوست دارم

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:46 نويسنده مامان نینا و ویانا |
چه لحظه ای بود وقتی اولین بار این اهنگ و شنیدیم و همدیگه رو نگاه کردیم و خنده مون گرفت انگار خودمون سفارش داده باشیم

وقتی که میرفتیم با پای پیاده گفتی فقط یادتباشه یه دوستی ساده

هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده

واسه تو میمردم غصه تو میخوردم یواشکی عکستو با خودم میبردم

تا صبح میشستم کنار عکست بیدار میموندم غصه تو میخوردم

دیدی که عاشقت کردم خئدت گفتی که فکر نمیکردم

این جوری عاشقت بشم ولی دیدی که عاشقت کردم

اما من واسه تو میمردم دوسم نداشتی غصه میخوردم اخرش دل تو رو بردم

 

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:1 نويسنده مامان نینا و ویانا |
چه زود ۲۳ سال گذشت

امروز تولدمه اما احساسم مثل سالهای قبل نیست شاید به خاطر دخی جونمه که یه ذره خود به خود سنگین تر شدم و اغازی را به پایان بردم و اغازی دگر اغاز کردم

+ تاريخ شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:6 نويسنده مامان نینا و ویانا |
دختر  من امروز ۷۰ روزه شد نمیدونم چه حکمتی داره که دخی جون تو روزای روند مثل ۴۰ یا ۵۰ یه چیز تازه یاد میگیره

کوشمولوی ناز مامان خیلی دوست دارم و خدا رو شاکرم برای بخشیدنت به من

مامانا به یه راهنمایی نیاز دارم دخی من خیلی شیر میخوره تقریبا هر نیم ساعت یک بار اصلا هیج حا نمیتونم برم حمام رفتن هم برام سخت شده پستونک و شیشه هم نمیگیره چی کار کنم؟

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 2:10 نويسنده مامان نینا و ویانا |
امروز دخی جان ۲ ماهگی رو پشت سر گذاشت ارمغان این تحول ۳ تا واکسن بود که از صبح کوشمولوی منو اذیت کرده و دختر صبورم که اصلا گریه نمی کرد و به گریه انداحته

۲ ماهگیت مبارک دخترم

+ تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:21 نويسنده مامان نینا و ویانا |