تبليغاتX
بانوی روزهای دلتنگی
امروز دخی جان ۲ ماهگی رو پشت سر گذاشت ارمغان این تحول ۳ تا واکسن بود که از صبح کوشمولوی منو اذیت کرده و دختر صبورم که اصلا گریه نمی کرد و به گریه انداحته

۲ ماهگیت مبارک دخترم

+ تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:21 نويسنده بانو |

پاهای کوشمولوی من

تازه از حموم اومده

 

+ تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:52 نويسنده بانو |
تو مسئول آنچه هستی که برایم در آینده اتفاق میافتد

 حتی اگه ازین واقعیت فرار کنی حتی اگه به قول خودت بری و سفر کنی به دور دورا حتی اگه دلخوش به تایید دوستانت هستی

 خوب میدانی آنچه را که بین ما گذشت و آنچه بر سرم آوردی داستان ما همان حقیقت دو دو تا چهار تاست که با رفتنت نبودنت حرف هایی از سر مستی ات ٬ و تایید دوستان مست تر از خودت تغییر نمیکند

هنوز همانی ٬ پر توقع ٬ بی انصاف و مغرور که همیشه از پذیرفتن اشتباهاتش می هراسد مبادا که مردی و سیبیل هایش به باد رود ...

+ تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 13:46 نويسنده بانو |
چند روزی بود انقدر  سرعت اینترنت پایین بود که نمیتونستم بیام و اپ کنم

این روزا یه جورایی همه تو شوک بزرگی هستیم فقط میخوام بگم

حیف که تو ظهر گرما دختری رو اذیت کردم و بردمش بیرون تا ر *ا  *ی  بدم

حیف که گول خوردم

حبف که اعتماد کردم

دیگه نه ر*ا*ی میدم نه گول میخورم نه اعتماد میکنم

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:14 نويسنده بانو |
امروز ویانا جان چهلمین روز زندگیشو سپری کردم  دختر قشنگم ۴۰ روزگیت مبارک وقتی عکساتو نگاه میکنم میفهمم چقدر بزرگ شدی لپات چاقالو تر شده  و کم کم اون چهره ی نوزادیت داره از یادم میره و به جاش یه ویانای شیرخوار میاد دخترکم خیلی دوسن دارم وقتی از خواب پا میشی و برا شیر گریه میکنی دوس دارم فقط نگات کنم چون خیلی معصوم میشی اما طاقت نمیارمو زودی بغلت میکنم و دوس دارم فشارت بدم به خودم اما نمیتونم چون هنوز خیلی گوچیکی

دیگه وقتی باهات حرف میزنیم  واقعا خودت ویخندی نه بی اراده  امروز به پلو برگشته بودی و این اولین پیشرفتو بهت تبریک میگم

+ تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:41 نويسنده بانو |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دکترعلی شریعتی  

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:13 نويسنده بانو |

هو

 

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

  .لیلی گفت: من

  .خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم

  .خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش

  .لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد

  .لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتشش تمام شود

  .لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد

  . مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد

  .آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد

  .خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود

***

  .خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید

  .و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد

  سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد

   . زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود

  .لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان

  .خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق

  .و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر

  .عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید

  .و لیلی کمند خدا را گرفت

  .خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است، گفتگو با من

  .و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد

  .خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند

  .و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند

  ***

  خدا گفت: لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن

  خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست

  شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست

  و دنیا  پر شد از لیلی های زود.  لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای

  خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوع دیگر

***

.دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید

  .آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد

  .دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد

  !دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری

  خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

  امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطا ن از زنجیر پر بود

  خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است

  یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند

  مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت

  شیطان آدم را در زنجیرمی خواست. لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست

  لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند

  لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد

  لیلی ماند . زیرا لیلی نام دیگر آزادی است

  ***

قسمتی از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است

 

از عرفان نظرآهاری

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 17:58 نويسنده بانو |
هستم 

با دخترک تقریبا مشغولم  هنوز نمی تونم واژه مادر و برا خودم بقبولونم  سخته اما این سختی تقصیر خودمه به همه چی با دید عمقی زل میزنم  یکی نیس بگه تو همسری دیگه بسه بعد از ۴ سال و نیم بالاخره قبول کن تو مادری بعد از  ۲۶ روز قبول کن ولی تو رو خدا اینو زودتر باور کن

اماترس دارم به دخترم وابسته بشم  میترسم ازم بگیرنش نمیدونم کی اما میترسم یه ترس پوچ که مثل خوره وجودمو اتیش میزنه 

دلم میخواد این پیله ای که دور خودم پیچیدمو وا کنم برم بیرون دوستای جدید پیدا کنم با افکار جدید اشنا بشم  میخوام اونقدر سرم گرم بشه که وقت نکنم به همسرم صبح تا شب گیر بدم

  دختری  خیلی ساکته فقط برا شیر یه گریه ۲ ثانیه ای میکنه و میخوابه 

این روزا سحری ابجیم برام  اخبار انتخابات و میاره خودم که نمیتونم برم بیرون من که زیاد با گزینه انتخابیش موافق نیستم اما کاچی بعض هیچی 

خدایا شکرت

+ تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:28 نويسنده بانو |
نی نی ما هم از راه رسید ...

زودتر از اونی که قرار داشتیم با هم ... بدون هماهنگی .. صد بار بهش گفتم اول با مامانی مشورت کن دختر بعد بیا ... بچه های این دوره زمونه که حرف گوش نمیکنن ...

ولی از شوخی گذشته اومد ... بله فرشته ی کوچولوی دوست داشتنی منم از بهشت اومد پیشم .. اومد تا من دستای کوچولوشو تو دستم بگیرم و بوی نابش رو بفهمم ...البته خیلی زودتراز وقت دکتر چند روزی بود که درد داشتم همه میگفتن دردای زایمانه که کم کم اومده سراغت تا روز یکشنبه که وقت دکترم شد شبش از درد خوابم نبرد صبح ساعت ۶ پا شدم و خونه رو تمیز کردم  کارای عقب مونده مو انجام دادم انگار یه حسی منو وادار به انجام این کارا میکرد تا ساعت ۴ با مامان رفتیم دکتر و معاینه کرد و گفت همه چی طبیعیه هی من میگم اخه خیلی درد دارما خانوم دکتر میگفت عادیه اومدنی بیرون دکتر گفت یه لحظه بزار دقیق معاینه ت کنم  خلاصه معاینه کرد و  دید رحم ۴ سانت باز شده  و بچه داره میاد و این دردا همش درد  زایمانه زود یه برگ برا بیمارستان نوشت که اورژانسی بستری تا با سرم و دوا جلو زایمانو بگیرن از مطب بیرون اومدنی گفتم ول کن مامان بریم خونه دکتر شنید و گفت نه ۱ دقیقه هم تاخیر نکن بدو برو بیمارستان  خیلی حس بدی بود من هنوز حاضر نبودم هیچ کاری نکرده بودم اون همه برنامهریزی  همش پرید فقط اشک بود که از چشام میریخت زنگ زدیم همه اومدن به زور منو بردن بستری کردن خیلی جای وحشتناکی بود سرم ها حالمو بد میکردن  دکتر بخش اومد معاینه کرد گفت بچه بزرگتر از هفته ۳۶ به نظر میاد میتونه زایمان کنه امشب تحت مراقبت باشه فردا زایمانو شروع کنیم  هی داد زدم نه دکتر من گفته جلو زایمانو بگیرین کو گوش شنوا تا شد فردا دوباره اومدن سراغم بازم داد و بیداد پرستار گفت خانوم ضربان قلب بچه ت ضعیف شده تکوناشم کم شده  باید زود بری برا زایمان خلاصه با هزار مکافات ساعت ۱۰ صبح رفتم برا زایمان  سزارین و دختر نازم ۱۰:۲۷  اردیبهشت ۷به دنیا اومد تو وبلاگا خونده بودم که وقتی بچه نیاد تخت تکون میخوره اما تخت من تکون خورد و  صدا از ویانا در نیومد به دکتر کفتم چرا جیغ نمیزنه گفت صبر کن الان صداش در میاد دیدم چند دقیقه بعد صدای ویانا از یه طرف دیگه اومد و زودی بردنش طفلکی دخترم مایع امونیاکش زیاد بوده و خورده بود تا ۳ روز بخش ان ای سی یو بستری بود و یه روزم به خاطر زردی روزای سختی بود با این بخیه ها باید هر روز میرفتم بیمارستان شیرش میدادم و بهش سر میزدم بعد ۴ روز که اوردیمش خونه دوباره زردیش رفت بالا بازم ۲ روز بستری بود  الان اما خدا رو شکر سالم ه و پیشم  اما زردی بازم تو چشماش مونده کمی

خلاصه خیلی دهه سختی بود اصلا نفهمیدم کی بخیه هام جوش خورد  چی کار کردم  اما همین که الان دخترم سالم کنارمه برام بسه و اندازه یه دنیا دوسش دارم و عاشقشم...

 

 اینم عکس ویانای من

 

+ تاريخ جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:20 نويسنده بانو |
 سلام  چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود

اصلا وقت نمیکنم بیام بنویسم  سرم خیلی شلوغه درگیر خرید و سیسمونی نینی نازم بودم مثل فضولا دنبال مامان راه افتادم و هر چی میخواست بخره نظر میدادم خیلی شرمنده شون شدم دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن

نینی ناز من عروسک قشنگم خیلی منتظر اومدنتم دوس دارم ببینم چه شکلی هستی شبیه کی هستی قدت وزنت  از خدا یه عروسک سالم و خوشبخت و خوش روزی میخوام ولی مامانی خیلی شلوغیا این هفته های اخرم تا شکممو سوراخ نکنی دست بر دار نیستی برا خودت میگم اگه یه جا بشینی خودت چاق و تپل میشی من که از خدامه هی مامانی و لگد بارون کنی

چند سال بود دوس داشتم اگه دختر دار بشم اسمشو ویانا بزارم باباییم که دوست داره منتظر فرشته شه که از بهشت بیاد

دکتر ۱ خرداد وقت داده اما از اونجایی که هفته ۳۸ جنین کامل میشه میخوام با اجازه دکتر  زودتر بیارمت پیشم که میشه ۱۵ اردیبهشت این روزا خیلی استرس دارم از خوابیدنم میترسم که نکنه بد تکون بخورم و بند ناف برات مشکلی ایجاد کنه  راه رفتنمم مشکل شده و درد زیاد دارم این طور که همه میگن عجله تو برا اومدن بیشتره با اینکه وزن زیاد اضافه نکردم اما خیلی سنگین شدم

+ تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:47 نويسنده بانو |
این روزا انقدر درگیر بودم که وقت نمیکردم وبلاگم و اپدیت کنم

بابا بزرگ عزیزم ۱۲ دی مارو ترک کرد و رفت پیش خدا و هنوز دلمون پر از دلتنگی برای اونه  دلم برا عیدی های عیدش تنگ شده همیشه یواشکی به من و خواهرم بیشتر میداد و مامان بزرگم ناراحت میشد میگفت فرق نذار اونم یواشکی چند تومن اضافه تر به ما میداد بابا بزرگ خیلی دوست داریم  الان هر وقت ناراحت میشم میای تو خوابم و دلداریم میدی به خدا نبودنت برا همه ما سخته

خوب پسملی من  حالا شده دخملی من یه دخمل ناز و قشنگ برا من فرقی نمیکرد فقط سالم باشه  اما روزای اول تا خودمو با دخملی وفق بدم سخت بود  وسایلاش کم و بیش حاضرن فقط سرویس خوابش مونده اونم عید سفارش میدم درست کنن  دیروز اتاقشو تمیز کردم  تا اخر فروردین اونم تکمیل میشه

فعلا سرم به بافتنی مشغوله تا حالا بلوز و شلواربزراش بافتم

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:28 نويسنده بانو |
اولین لگد پسرک
+ تاريخ شنبه هفتم دی 1387ساعت 16:27 نويسنده بانو |